حرف بی حرفی
پایان

حرف بی حرفی به نقطه سکوت رسید.

شاید روزی دیگر در جای دیگری حرفی برای گفتن بود.

تا آن روز...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ - سميه

 

روز عشق (هم ایرانیش که سه روز دیگه است هم فرنگیش که امروزه ) مبارک!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ - سميه

...

بعضی روزها زندگی خوبه ولی اونجوری که باید باشه نیست.تو فکر میکنی که این همونیه که از زندگی توقع داری ولی واقعیت این نیست.یه جاهایی هم خودتی که اشتباه میکنی و تا یه مدت تو فکر اون اشتباه و ضررهایی هستی که بابتش دادی. تو همچین موقعیتهایی من میرم تو لاک خودم و هی به خودم فحش میدم که چرا این تصمیم رو گرفتی.چرا این حرف رو زدی.چرا اون کار رو کردی.چرا نکردی یا مثل امروز هی به خودم لعنت میفرستم که چرا اینقدر تعلل کردی تا این موقعیت رو از دست بدی.

نمی دونم بعضی ها میذارن پای قسمت بعضی ها هم پای اشتباه خودت. اما به قول فیلمی که دیشب دیدم مهم این نیست که اشتباه کردی چون همه مرتکب اشتباه میشن ، مهم رفتاریه که بعد از اشتباهت داری.

 

پ.ن: حذف شد.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ - سميه

 

عصر یه پنجشنبه برفی تو یه رستوران زیبا با دوتا دوست و یه محیط صمیمی می تونه توی دلت رو گرم کنه.

فقط کاش می تونستی کنارشون یه فنجون قهوه گرم هم بنوشی و براشون فال بگیری.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ - سميه

7 این عدد مقدس!

سلامخجالت

من خوبم و اتفاقآ امروز سرشار از انرژی مثبتم. دیدم این همه انرژی داره الکی هرز میره گفتم بیام اینجا رو آپ کنم.

اول از همه اینکه من هنوز کارم رو عوض نکردم و شرایط اینجا هم تغییری نکرده با این تفاوت که دوستم که البته تنها خانم بخش ما بود از شرکت رفت و خانم جدیدی جاش اومده که رابطمه مون حتی کمتر از همکاریه و من تمایلی به گسترشش ندارم فعلآ.

اوضاع زندگی هم خوبه گاهی کاملآ آفتابی ،گاهی ابری و یکی دو بار هم بارونی!

دو ماه قبل رنگ موهام رو ترمیم کردم و ریشه های بلند شده اش رو مجددآ دکلره کردم .رنگ موهام از بعد از عروسیمون نسکافه ای بود این بار می خواستم کمی تیره تر بشه یک هفته اول رنگ دلخواهم بود اما بعد از چند بار شستشو روشن شد.دیروز به صورت کاملآ ناگهانی از رنگش خسته شدم و دیدم دیگه نمی تونم تحملش کنم و با یه کم پرس و جو به این نتیجه رسیدم که خودم موهام رو رنگ کنم. در نتیجه کل مسیر شرکت تا خونه رو دنبال رنگ خوب و دلخواهم بودم و ساعت ٨ شب با یه رنگ شکلاتی با تن مسی خونه بودم . همسر جان که دیگه به این رفتارهای من عادت کرده و  میدونست هر چی هم از رنگ موهام تعریف کنه نمیتونه منو از تصمیمم منصرف کنه نشسته بود و شام می خورد و من هی کاتالوگ رنگ رو زیر و رو میکردم و مقدمات کار رو آماده میکردم.ساعت ٩ شب زنگ زدم به مامانم که بیا به دادم برس من این همه مو رو نمیتونم تنهایی رنگ کنم.گریه یه بساطی واسه خودم راه انداخته بودم با موهام یه طرف گردنمم کامل رنگ شده بود! بالاخره مامانم اومد و کمکم کرد و موند خونمون تا من از حموم بیام و نتیجه کار رو ببینه.

نتیجه کار یک عدد سمیه مو تیره بود!مژه کلی با رنگ جدید موهام حال کردم چون واقعآ رنگ روشن دلم رو زده بود .اما همینجوری دلم واسه ٧٠ هزار تومنی که دفعه پیش به آرایشگاه داده بودم و حالا خودم با ٧هزار تومن تغییرش داده بودم می سوخت و جلز ولز میکرد. 

حالا شاید اگه کار مناسب پیدا نکردم یه آرایشگاه بازکنم!نیشخند

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ - سميه

آن غلط بود هر چه ما پنداشتیم!

باز هم با تأخیر می نویسم.  اگر مشکلی تو جمله بندی هام هست به خاطر ذهن درگیر و مشغولمه. شما ببخشید!

گاهی شده روزهاتون بدون دردسر و حتی خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکنید بگذره و شما احساس کنید چقدر همه چیز رو غلتکه و چه آدم خوش شانسی هستید و دنیا چه زیباست و ...؟ بعد به فاصله فقط یک هفته ,تمام این افکار زیبا و این احساسات قشنگ کاملآ تبدیل به عکسش بشه و تو بمونی با کوهی از افکار منفی و دنیایی پر از آدمهای رذل و بددل.

اونوقته که مثل من کاملآ گیج گیج میشی و هی دور خودت میچرخی و میچرخی و نتیجه اش میشه یه سرگیجه حاد!

من الان در این وضعیت به سر میبرم. محل کارم هم شده مسبب این سرگیجه. طفلی همسر جان هم که همیشه هدف تیرهای خلاص منه.

از اخلاق عصبی که پیدا کردم به شدت ناراحتم و خودم هم از این عدم تعادل روحی زجر میبرم.

 دنبال کار جدید میگردم و سعی بر این دارم که مشکلات کاریم رو داخل زندگی خصوصیم نکنم هر چند مشکله اما نشدنی نیست.

  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧ - سميه

 

خوب دختر جون کمتر برو مرخصی کمتر برو کلاس ! وقتی می خوای برگه مرخصی ات رو بفرستی بالا به این فکر کن که فردای روزی هم هست که می تونه یه پنجشنبه بین دو روز تعطیلی باشه و تو به علت منفی بودنه مرخصی هات دیگه روت نمیشه مرخصی بگیری!

اونوقت باید بیای بشینی تو این شرکت تقریبآ خالی و به جای خواب ناز  یه پست جدید بنویسی. البته خیلی هم بد نشدا. شاید تا یکی دو ساعت دیگه ما هم بریم.

تو این مدت که نبودم داداشیم دیسک کمرشو عمل کرد. همش درگیر بیمارستان و بیمارداری بودیم. شکر خدا الان بهتره.  خدا هیچکس رو اسیر بیماری و بیمارستان نکنه که اگه بهترین بیمارستان هم باشی بازم محیطش زجر آوره.  

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ - سميه

یک هفته آرامش

سلام .

اول از همه توضیحی بدم در مورد غیبت طولانی و این عنوان بدون مطلب. درست از روزی که من این عنوان رو نوشتم و داشتم مطلبم رو میذاشتم کامپیوتر شرکت خراب شد تا همین دو روز پیش! تو خونه هم چون هنوز اینترنت پرسرعت نداریم و مهم تر از اون وقت ندارم نتونستم بیام و این پست رو کامل کنم. البته اینجوری هم خیلی بد نشدا! یه اعلام موجودیتی کردم و گذاشتمتون تو خماری.نیشخند

ما روز ۲۸ ام مرداد به مدت یک هفته رفتیم استانبول. سفری که به شدت بهش احتیاج داشتیم . بعد از عروسیمون با دوستانمون چند روزی مسافرت بودیم اما دونفره که بشه بهش گفت هانی مون نرفته بودیم. از اونجایی هم که من هر از گاهی از دست عالم و آدم خسته میشم و دوست دارم برم یه جایی که هیچکس رو نشناسم این مسافرت خیلی چسبید. آقای همسر ما هم جایی که احساس راحتی کنه خیلی به آدم حال میده. واسه همین روابط کاملآ عشقولانه بود با تمام خواسته های به جا و بی جای من موافقت میشد. من قبلآ استانبول رفته بودم ولی تو زمستون. این بار بهترین فصل واسه اونجا بود هوا عالی بود. از دوچرخه سواری و شنا و پیاده روی هم که دیگه خودمون رو خفه کردیم. البته از تفریحات سالم! دیگه هم همین طور که گفتنش جایز نیست.عینکچشمک کلی هم تاسف خوردیم که ما کجا و این ترکا که تا بیست سال پیش هیچی نبودن کجا ؟! بگذریم.

همسر جان  MBA قبول شد.

بعد از مسافرت هم یکی از مدیرامون از دوبی اومده بود و سرم اینجا خیلی شلوغ بود. اما الان انبارمون خالیه و کارم کمتر شده تا مواد جدید برسه.

دیگه همینا تا بعد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧ - سميه

 

 

فکر میکنم برنامه سفرمون داره کم کم جور میشه و از 24 ام به مدت یک هفته در سفر خواهیم بود. ما چون ماه عسل نرفتیم این مسافرت یه جورایی ماه عسلمون هم محسوب میشه. جالب اینجاست که یکی از همکارای فضول من هم دقیقآ با همون توری که ما ازش بلیط گرفتیم و دقیقآ در همون تاریخ و با همون برنامه داره ما رو همراهی میکنه!! البته اون یه پسر 30 ساله است و قراره با پسر عموش بیاد. میبینید مردم چقدر فضول شدن!

هفته دیگه نتایج آزمون MBA همسری اعلام میشه. من از ارسال انژری های مثبتتون حکایتهای زیادی شنیدم. خواهش میکنم برامون دعا کنید.

تعطیلات هفته پیش رفته بودیم زنجان. فامیل مادری همسرم پاگشامون کرده بودن.از اونجا که همشون هم پسرای جوون هم سن و سال خودمون دارن همیشه بهمون خوش میگذره. این بار هم همش بیرون بودیم به گشت و گذار و خوشگذرونی!!! شبها هم اونجا خیلی خنک و عالیه . در کل خیلی خوش گذشت. اما بعدش همسری حسابی سرما خورد و تا امروز اصلآ حالش خوب نبود. تو این چند روز همش از من گریزون بود مبادا منم ازش بگیرم. چون من سرماخوردگی هام معمولآ فاجعه است.امیدوارم که من مریض نشم.

دیشب خونه مامان اینا بودیم .بعد از مدتها اونجا حس قدیم رو داشتم. همسری با پدر و عموم مشغول صحبت بودن و من و مامان و داداشی هم ریز ریز حرفای خاله زنکی میزدیم. خیلی حال داد .

تو شرکت ما یه اتفاقاتی رخ داده که همه میدونن الا ما خانومها . به ما هم هیچ کس حرفی نمیزنه حتی دهن لق ترینشون! انگار ماجرای گانگستری در میونه! خدا بهمون رحم کنه. اگه ما رو ندیدید بدونید تو پارکینگ شرکت اومدن و تیر بارونمون کردن!

خدا نکنه! 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ - سميه

 

یه روزایی و یه لحظاتی تو زندگی هر آدمی هست که خالیه! خالی از هر حرف و درد دلی. بهتره اینجوری بگم که خالی نیست اما نیازش به گفتن نیست. نه به خاطر اینکه مشغولی و گرفتاری یا کسلی و بی حوصله. موضوع هیچ کدوم از اینها نیست فقط و فقط دلت نمی خواد حرف بزنی .دوست داری ساکت باشی و بقیه رو نگاه کنی.

بی برقی هم شده یه معضل. از ساعت 2-4 تو شرکت برق نداریم . از ساعت 4-6 کلاس زبان و از ساعت 10-12 شب تو خونه. حال میکنید اداره برق چقدر منو دوست داره؟!

دلم یه مسافرت حسابی می خواد .شاید هم تو یکی دوهفته اخیر جور شد و رفتیم. شما دعا کنید بریم من قول میدم سوغاتی براتون بیارم.چشمکعینک

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧ - سميه